تبليغاتX
:: یا زهرا(نقد وهابیت-بهاییت و شیطان پرستی) ::  

یا زهرا(نقد وهابیت-بهاییت و شیطان پرستی)         

 


بسم رب الشهدا و الصدیقین

جناب آقای آملی لاریجانی ریاست محترم قوه قضاییه

سلام علیکم.

نظر به حوادث این ایام و هتک حرمت از تمامی مقدسات مسلمانان توسط عده ای از هموطنان و با توجه به اینکه سازمان دهندگان این اتفاقات همگی از افراد شناخته شده می باشند لذا ما وبلاگ نویسان بسیجی و مسلمان مذهبی خواهشمندیم با سران این گروه معاند به شدت برخورد قانونی نمایید.چرا که ایشان مقدسات ما را به بازی گرفته اند و تاخیر در مجازات و چشم پوشی از مجازات برخی افراد به دلایل نا معلوم از جانب قوه قضاییه علاوه بر دامن زدن به گسترش حوادث توهینی دو چندان به شعور و آگاهی مردم مسلمان ایران خواهد بود.

در ادامه خواهشمندیم با در نظر گرفتن موضع فعلی افراد به این مورد رسیدگی نمایید.تا هنگامی که سران فتنه به راحتی در میان تجمع کنندگان حضور می یابند باید در انتظار حوادث دلخراش تر نیز بود.

ما فداییان ولایت فقیه و ایران اسلامی در راه آرمانهای اسلامیمان تا آخرین نفس به تقلید از مولایمان حسین ایستاده ایم.

والسلام علیکم.

وبلاگ نویسان بسیجی و مسلمان ایران اسلامی.

+نوشته شده در&سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 20:14 توسط ارغوان |

 

شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.

اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانمستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟

نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گرد.

... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه

دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».
ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...

... افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم: از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

 
نگاهم را بالاتر میکشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز
چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند
هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟ چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ... چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند،
با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟
کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،
که : به کجا؟ 
نه پیش می رود،
که : چگونه؟ 
نه می جنگد، 
که : با چه؟ 
نه سخن می گوید، 
که : با که؟ 
و نه می نشیند، 
که : هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می ماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛ تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند. می گریزم. اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د

عمامه پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چســــبم، می پرسم، با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است 


*  برگرفته از کتابِ «حسین؛ وارث آدم»
+نوشته شده در&یکشنبه ششم دی 1388ساعت 16:21 توسط ارغوان |

 

+نوشته شده در&یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 21:28 توسط ارغوان |

 

+نوشته شده در&یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 18:32 توسط ارغوان |

 

و عرفه را به یاد آور آن هنگام که در صحرای عرفه دل را به بند بند وجود کربلا گره زده ای آن هنگام که به حق ایمان داری که او روزی خون خواهی حسین را خواهد نمود.

حسین را به یاد آور آن هنگام که خدایت را صدا می کنی .وعرفات میقات دل های عاشق است و عرفه روزی است که هزاران دل سوخته و هزاران دیده منتظر ره وصال در پیش می گیرند.وعرفه روز تجدید پیمان هاست.

==========================================================

+نوشته شده در&پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 10:26 توسط ارغوان |

 

پرده‌ي اول؛ علي: دل من

تصميم به ازدواج گرفته بودم ولي جرأت نمي‌کردم اين مطلب را به سرورم بگويم، اما شب و روز در فکر آينده‌ي خود بودم، تا اينکه يك روز كه پيش حبيبم بودم به من گفت: علي جان! با ازدواج چطوري؟ من كه سرم پايين بود، زير چشمي مي‌ديدم كه پيامبر چه لذت پدرانه‌اي مي‌برند از اينكه به دامادي من فكر مي كند. با خجالت، آهسته گفتم: رسول خدا خود داناتر است.  اما دلم عين سير و سركه مي‌جوشيد، نگران بودم. آخر من دلم را به ناز دلبري باخته بود و مي‌ترسيدم كه حضرت كسي ديگري را به من پيشنهاد دهد. در قبيله ما، قريش، دختر كم نبود، اما آنكه دل مرا برده بود از آنان نبود. نگران بودم.

 

پرده‌ي دوم؛ باز هم علي: خبر آمد خبري در راه است

نفهميدم چه شده بود که گفتند حبيبت با تو كار دارد.  او جان من بود كه تا ندايش به گوش مي‌رسيد لبيك من به سوي او پرّان مي‌شد. اما اينبار دلم كمي مي‌لرزيد انگار چيزي فهميده بود. خودم را به خانه امّ‌سلمه رساندم ، تا چشم پيامبر به من افتاد از جا كنده شده و دستهايش را گشود به سوي من آمد. من كه بهتم برده بود. چقدر پيامبر خوشحال بود! چشمانش برق مي زد و چنان مي‌خنديد كه دندانهاي نازش پيدا بود، و من همچنان بهت زده بودم كه گفت: علي جانم! مژده بده! مژده! . گفتم سرورم خير است انشاالله، اول بگوييد چه شده! همچنانكه مرا به سينه‌ي خود فشار مي‌داد و مي‌خنديد گفت: خدا ازدواج تو را که فکر مرا مشغول کرده بود خود به عهده گرفت.

مرا مي‌گويي! پاهايم سست شد! پر از شور و تشويش. ديگر صبر نداشتم. ماجرا چيست؟ من بي دلم.

ميخك

پرده‌ي سوم؛ حبيب خدا:  در آسمان

نشسته بودم كه دوست آسماني من، جبرئيل،  با شاخه‌هاي سنبل و ميخك (قَرَنفُل) نزد من آمد و آنها را به من داد، من آن دو را گرفتم و بوييدم و گفتم: دسته گل به چه مناسبتي است؟ دوستم گفت: مگر خبر نداري ؟ خداوند حوران بهشت را امر فرموده که تمام فردوس را تزيين كنند، به بادهاي بهشتي هم دستور داده تا با بوي انواع عطر بوزند، و حورالعين را به خواندن سوره‌هاي «طه» ، «ياسين» ، «شوري» و... امر فرمود، و به يک ... .

جبرئيل هم ذوق زده و يك نفس، با آب و تاب مشغول تعريف بود اما من هنوز جوابم را نگرفته بودم . اين همه بريز و بپاش براي چه؟ مگر عروسيه؟! در اين فكرها بودم كه دوستم گفت: خدا به جارچي بهشت گفته كه جار بزند: اي پريان من! اي بهشتيان جمع شويد كه اينجا جشن عروسي است! فاطمه را عروس علي كردم. علي به دلبرش رسيد، آخر آنها دل داده‌ي هم بودند... . جبرئيل همچنان داشت تعريف مي‌كرد. اما من وقتي اين را شنيدم ناگاه به شوق از جا پريدم و خدا را شكر گفتم. بنازم به تو اي خداي خوب من كه چه خوب در و تخته را به هم جور مي‌كني. خودم را جمع كردم كه ببينم ديگر چه خبر بوده. دوست آسمانيم گفت: خداوند تبارک و تعالي به راحيل، آ ن پري خوش كلام و خوش صدا، امر فرموده که خطبه بخواند.

فرشته

پرده‌ي چهارم؛ راحيل:  قرار عاشقي

من هم مثل همه پر از شور بودم و تصميم داشتم كه خطبه‌ي اين دو عاشق را به زيباترين شكل بخوانم، خطبه‌اي ماندگار. من چقدر خوشبخت بودم خطبه‌ي زهرا و علي را مي‌خواندم. همه ساكت بودند و من گلواژه‌هاي ادبستان عاشقي را بر هم مي‌تنيدم. همه ساكت بودند و به من گوش مي‌دادند. تا آنكه من با صلواتي به حبيب خدا كلامم را تمام كردم كه خِتامش به مِسك باشد. به شور اين پيوند و اتمام خطبه همهمه‌اي به پا شد كه ناگاه آن خدا به ندايي گفت: «اي حوريان بهشت من! به علي بن ابي طالب حبيب محمّد، و فاطمه دختر محمّد تبريک بگوييد. من براي آنان خير و برکت قرار دادم». خاضعانه به درگاه خداوند عرض كردم: پروردگار من، برکت تو بر آن دو بيشتر از آنچه ما در بهشت ديديم نيست؟ خداوند، بنده نوازانه فرمود: اي راحيل! از جمله برکت من بر آن دو اين است که آنان را بر محبّت خودم، با هم همراه مي‌کنم و حجّت خود بر مردم قرارشان مي‌دهم، و قسم به عزّت و جلالم که از آن دو، فرزنداني بوجود خواهم آورد که در زمين گنجينه‌داران معادن حکمت من باشند.

 

پرده‌ي پنجم؛ علي: شكرانه

من به عشقم رسيده بودم و بسان موج به ساحل رسيده آرام بودم. و تنها آنچه بايد مي‌كردم افتادن به پاي كسي بود كه پيوند دهنده‌ي دلهاست. اين بود كه بيدرنگ و متواضعانه، از صميم دل زبان گشودم كه: «رَبِّ اَوزِعني اَن اَشکُرَ نِعمتَکَ التي اَنعمتَ عَلَيَّ» پروردگارا! مرا بر آن‌ دار که شکر نعمتي که به من دادي، به ‌جاي آرم (نمل: 19)

حبيبم نيز دعاي مرا آمين گفت .

حلقه

پرده‌ي ششم؛ فاطمه: شاهد پرده نشين

سالها بود كه من از پس پرده به كمالات علي  دل سپرده بودم. من هم به علي دلباخته بودم و او خبر نداشت. هربار كه در خانه براي خواستگاري به صدا مي‌آمد مرا موج تشويش و اندوه مي‌برد. هميشه با خود مي‌گفتم چه مي‌شد كه علي به خواستگاري من مي‌آمد؟ با خودم مي‌گفتم بروم و به پدر بگويم كه خود به علي پيشنهاد دهد، اما من كه چنين رويي نداشتم.

گاهي وقتها كه تنها بودم در خيالم به عروسيَم فكر مي‌كردم. به اين كه در كنار تو براي خطبه عقد نشسته‌ام. آن موقع بود كه بي اختيار خنده‌ام مي‌گرفت. من كه در زندگي‌ام مدام در سختي و غم بودم، تمام خوشيهايم را با تو مي‌جستم. و هميشه منتظر رسيدن به تو بودم. اكنون كه همسر تو‌ام، اكنون كه تو مال مني، چقدر خوشحالم.

راستي چقدر من و تو به هم مي‌آييم!

 

پرده‌ي هفتم؛ پيامبر: راز ناز

رازي در دلم بود كه بايد به علي مي‌گفتم. او بايد مي‌دانست كه چقدر براي من و دخترم عزيز است. صدايش كردم و به او گفتم: علي جانم! بزرگاني از قريش در مورد ازدواج فاطمه با تو مرا سرزنش کردند و گفتند: ما او را از تو خواستگاري کرديم ولي او را به ما ندادي، بلکه به عقد علي در آوردي، من هم به آنان گفتم: قسم به خدا، من اين کار را نکرده‌ام، خداوند او را به شما نداد و به عقد علي در آورد، جبرئيل بر من نازل گشت و گفت: اي محمّد! خداوند- جل جلاله- مي‌فرمايد: اگر علي را خلق نکرده بودم، براي دخترت فاطمه، در روي زمين، از آدم تا خاتم، کفو وهمتايي نبود. آري تو همسر زهرايي. جز تو كسي در قد زهرا نبود. جز تو كه مي‌تواند نيمه‌ي زيبنده‌ي زهرا باشد؟ كه مي‌تواند پدر حسنين باشد؟ دوستت دارم علي جان!

بركت

پرده‌ي هشتم؛ من: خوشه‌هاي پند

 من وارد صحنه مي‌شوم. چراغها روشن مي‌شود. هنوز گونه‌ تماشاچيان به تب اين نمايش گرم است و چشمها خيره. وسط صحنه مي‌ايستم و شروع مي‌كنم:

سلام

به شما شاهدان اين پيوند آسماني، تبريك مي‌گويم.

سوالي از شما مي‌پرسم: كجاي اين داستان زندگي و دنياي رنگ باخته‌ي من و تو را نقش مي‌زند؟

چند دقيقه‌اي بر جاي خود بنشينيد. و همچنان كه به اين آيات گوش مي كني، ببين علي و زهرا كه حجت براي تو هستند ماجراي ازدواجشان چه درسي براي تو دارد؟

من از خودم شروع مي‌كنم. درسي كه من گرفتم اينها بود:

1- زن و شوهر بايد كفو هم باشند. و كفويت يعني همان همسري. يعني قد و قوارشان يكي باشد. قديميها مي‌گفتند كبوتر با كبوتر ... . اين همسري و هم شأني در همه چيز است در تيپ، در خانواده، در دارايي، در تحصيلات و در... . ديديد چقدر بعضي زن و شوهرها نا متوازنند؟

2- نتيجه‌ي ازدواج فرزند است. خدا علي و زهرا به هم رساند تا حسن و حسين از دامن آنان برآيند. چقدر اين نكته مهم است و چقدر ما به آن بي توجه. در انتخاب همسر دقت كنيم و ببينيم فرزندمان از ريشه‌ي كه شيره ‌مي خورد و در دامان كه پرورده مي‌شود. خلاصه آنكه ما نيم سيبي هستيم كه سراغ نيمه‌ي گم شده‌ايم. بايد حواسمان باشد كه به كه مي‌چسبيم!

شما چه درسهايي گرفتيد؟

+نوشته شده در&پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:49 توسط ارغوان |

 

ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم(۱)

قصد بر هم زدن شهر و شرارت داریم

***

***

جهت جور و جفا بر همه ی خلق الله

ما تقاضای کمی نرمش و فرصت داریم

***

گر که مظلوم بُوَد ظاهرمان غصه نخور

توی خلوت همگی دعویِ قدرت داریم

***

***

چون کلفت است کنون گردنمان، زین بابت

ما ز کیهان و رجا هر دو شکایت داریم(۲)

***

***

از گوگوش(۳) تا رجوی(۴) حامیِ ما میباشند

از همین دست بسی فضل و سعادت داریم

***

***

چِهِل و هفت شهید ره ما زنده شدند!(۵)

کِی خجالت ز چنین گند و فضاحت داریم

***

 

***

زیر لب هم تو مزن حرف عدالت زیرا

نه شجاعیم و نه اینگونه شهامت داریم

***

ما که خود صاحب اموال زیادی هستیم

چه نیازی به  قوانین و قضاوت داریم؟

***

زیر بار سخن حق چو نرفتیم؛ بدان

که آلرژیه (۶)! ! شدیدی به عدالت داریم

***

بس که سرد است هوا، زین سبب از روی نیاز

قصد آتش زدن خانه ی ملت داریم

*** 

گفته بودیم تقلب شده، اما به خدا

نه دلیلی و نه مدرک، و نه حجت داریم

***

هر که حتی به زبان، دشمن اسرائیل است(۷)

با تمام وجنات وی عداوت داریم

***

حال، چون منتظری(۸) و دو سه تا فرد دگر

شخص درمانده پس پرده و عزلت داریم

***

زانکه پوسید کنون یکسره اندیشه ی ما

ره بسوی شب و تاریکی و ظلمت داریم

***

موسوی داده بیانیه، از این رو دیگر

آبروریزیه بسیار و فِضاحت داریم(۹)

***

خاتمی کیست؟ به جز آنکه زند لاف و دروغ

گوید و ما به وی اینگونه ارادت داریم(۱۰)

***

همچو کروبی و مانند دگر اندیشان(۱۱)

نه ادب در سخن و ، اصل و اصالت داریم

***

چون که رو گشته کنون دست خیانتکاران

ز شما جمله تقاضای وساطت داریم(۱۲)

***

مثل بی بی سی و اصحاب وی اندر ایران

حامیه پر گنه و اهل قصاوت داریم(۱۳)

 

شاعر:آقای علی میرزایی

***http://22kh1388.blogfa.com/post-59.aspx

+نوشته شده در&سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:12 توسط ارغوان |

 

استاد «حسين صبحدل» دار فانی را وداع گفت



استاد حسين صبحدل، موذن انقلاب و پيشكسوت قرآنی كشورمان پس از سال‌ها تحمل رنج بيماری، ساعتی قبل در منزل خود دار فانی را وداع گفت.

 

به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، استاد حسين صبحدل، موذن انقلاب و پيشكسوت قرآنی كشورمان پس از سال‌ها تحمل رنج بيماری ساعتی قبل دار فانی را وداع گفت، همچنين مراسم تشييع جنازه آن مرحوم ساعت 9 صبح فردا از مقابل مسحد المهدی(عج) واقع در مجيديه جنوبی برگزار می‌شود.

 

اين استاد پيشكسوت از فعالان قرآنی برجسته و شاخص ميهن اسلامی‌مان بود و چند سالی در بستر بيماری به سر می‌برد، در روزهای اخير با مشكلات جسمی بيشتری روبرو شده بود.

 

بنا بر اين گزارش، استاد صبحدل كه در منزل خود تحت مراقبت‌های پزشكی و پرستاری قرار داشت، در روزهای اخير چندين بار با ابتلا به عفونت‌های ريوی، دچار مشكلات بيشتر و حادتری از نظر جسمی و سلامتی شده بود.

 

استاد صبحدل كه بسياری از مردم ايران اسلامی با صدای گرم و ملكوتی او به عنوان موذن از صدا و سيمای جمهوری اسلامی ايران آشنا هستند، بنا بر اذعان بسياری از همراهان و افرادی كه او را از نزديك می‌شناسند، يكی از پيرغلامان واقعی مكتب اباعبدالله الحسين (ع)، يك انسان پايبند به چارچوب عملی آرمان‌گرايی دينی و يك خادم بزرگوار و پرتلاش در آستان نورانی قرآن كريم بود.

 

يادآوری می‌شود، استاد صبحدل در سال 1310 در تهران به دنيا آمد و كارمند بازنشسته صدا و سيما است. برگزاری جلسات قرآن در مساجد محلات، داوری مسابقات قرآنی استانی و كشوری در رشته صوت و لحن در دهه‌های 60 و 70، تهيه‌كنندگی و نويسندگی برنامه‌های سحر و مناسبت‌های مذهبی و اذان معروف از جمله يادگارهای ماندگار ايشان است.

 

سرود «خمينی ای امام»، «راه امام در كلام امام»، «بانگ توحيد»، «طلايه‌داران انقلاب»، «حماسه رزمندگان»، «ماه محرم» و مناجات‌های راديو و دعای هنگام تحويل سال و بيش از 1300 اثر راديويی ديگر، گويای زندگی استاد صبحدل است.

 

همچنين از جمله كارهای ماندگار صبحدل، اذان به ياد ماندنی‌اش در نغمه بيات ترك بود كه با مقدمه‌ای شكوهمند آغاز می‌شود؛ اذانی كه قدمت آن به سه دهه می‌رسد و بايد آن را از آخرين اذان‌های شكوهمند به شمار آورد

+نوشته شده در&پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:6 توسط ارغوان |

 

با خبرشدید؟ازچی؟میگم خدمتتون.از برنامه با شکوه جنبش سبز برای روز ۱۳ آبان.این جنبش سعی دارد تا در این روز نیز سودجویی کرده و در اقدامی خدا ناپسندانه و البته اصلاحات پسندانه از این روز باز هم برای اعتراض استفاده نماید.البته اگه آدم مثل لقمان حکیمانه نگاه کنه میتونه از این سبز ها درس بگیره!درس چی؟درس سیریش شدن در رسیدن به خواسته های غیر عقلانیش.مثلا اگه شما یه دفعه خواب دیدید که یه سانتافه سوار شدید میتونید صبح که از خواب بلند شدید صورتتون رو یک رنگ به دلخواه بمالید همون رنگی هم لباس بپوشید بعد نفت رو وسایل خونه بریزید و بابای کارمندتون رو مجبور کنید یا سانتافه می خری برام یا میسوزونم!

البته برنامه ریزی هم از دیگر موارد مثبت سبزی هاست مثلا برنامه فردا به شرح زیراست:

موج آفرینی اول - الله‌اکبر سبز، ساعت ۹

موج آفرینی دوم - مچ‌بند سبز، پرچم سبز

موج آفرینی سوم - شعارهای سبز

موج آفرینی چهارم - راهپیمایی سبز

موج آفرینی پنجم - زنجیر انسانی سبز

موج‌آفرینی ششم - عکس و فیلم سبز

البته این برنامه بر اساس درخت دانش برنامه ریزی شده.که ریشه های این درخت در خاک نفاق است و با خون جوانان بی گناه آبیاری شده است.و باغبان با تجربه ای چون آقایان... داشته است.

خیلی خوب دیدید که برنامشون سرشار از گرامی داشت ۱۳آبان بود.

البته آقایان موسوی و خاتمی مردمک مشتاق رو از سخنان همچون علف سبز خودشون بی نصیب نمیذارن.

البته از تظاهرات کنندگان خواهشمندیم برای اینکه سخنرانی ایشون رو از دست ندن از مترو استفاده نکنن چون مترو فعلا خودش داره حزب تشکیل میده.شاید اسمش بشه مترویسم!و با مردم زیاد سازگار نیست.

+نوشته شده در&سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:5 توسط ارغوان |

 

+نوشته شده در&جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:25 توسط ارغوان |